ساس  



              



 این روز ها شاهد در گیری سران کودتاچی در باند قالب رژیم مذهبی حاکم بر ایران



هستیم  که  همانند  گرگ های  گرسنه  دور  تا  دور  یکدیگر حلقه  زده و در  انتظار 



کوچکترین غفلتی از رقیب هستند تا اورا بدرند .



از  همان ابتدای خیزش 57 مرتجعینی که انقلاب مردم  را  به  سرقت  برده  بودند ،



با کثیف ترین ابزار سعی در حذف تمامی نیروهای  آگاه  و  مردمی نمودند ولی در



حال حاضر همان ابزار و روش بلای جان خودشان شده .



عزیز نسین نویسنده بزرگ ترک داستانی دارد بنام ساس  ، که  شاید بتوان گفت



گویای حال وروز حاکمان مستبد این روزهای ایران است :



در شهری نزدیک و در زمان های نچندان دور پادشاهی حکم میراند که نه فرزندی



برای جانشینی داشت و نه وارثی لایق برای تاج و تختش پادشاه دربستر بیماری



بود و نجبا نگران امور مملکت ، القصه سلطان از دنیا رفت و ملک بدون رهبر ماند  ؛ 



ریش سفیدان  نشستند و  شور  کردند و  در  نهایت  تصمیم گرفتند قوی ترین  و



خوش اندام ترین فرد شهر را با رأی مردم بعنوان حاکم انتخاب کنند البته بر همگان 



معلوم بود که این فرد هم کسی نبود جز پهلوان نامی شهر  ، به همین دلیل هم



نجبا اورا انتخاب کردند  و لی برای اینکه بازار رقابت گرم باشد و مردم  هم  در رأی



گیری شرکت کنند احتیاج داشتند تا  کاندید  دیگری را  هم معرفی کنند ،  اما به



هر که پیشنهاد دادند  از  ترس پهلوان شهر نپذیرفت ؛  نجبا  نشستند  و  دوباره



شور کردند ، دیدند با یک کاندید که نمی شود انتخابات برگزار کرد ، پس تصمیم



گرفتند بزور هم که شده  یک نفر را به عنوان رقیب  پهلوان  شهر انتخاب کنند به



همین منظور رفتند  و  گشتند و در گوشه  شهر مرد بخت برگشته رنجور و  لاغر



و مردنی را پیدا کرده و بزور کتک مجبورش کردند رقیب  پهلوان  شهر  شود  ، آن



بخت برگشته هم بالاجبار قبول کردو هیئت هم اورا رسما به همگان معرفی کرد



از  فردای  آن  روز  کاندیدای  اجباری جرئت  نمی کرد که  از خانه خارج شود چون



مورد خنده و تمسخر مردم شهر واقع میشد .



  شب انتخابات مرد بخت برگشته در کنج خانه نشسته بود و با بغض به فردا فکر



میکرد که انتخابات انجام می شد و سپس حاکم انتخاب شده  ودیگر مردم  کاری



بااو ندارند ،در همین حال و هوا بود که ساسی آمد کنارش نشست و از او پرسید



چه خبره چرا اینقدر غمگینی  ؟  مرد لاغر با خشم نگاهی به او کرد و  گفت حتی



توهم مرا مسخره میکنی؟همه عالم و آدم میدانند چه بر سرم آمده  ؛  ساس در



حالی که به اطمینان لبخند میزد گفت میخواهی تو بعنوان سلطان انتخاب  شوی



مرد رنجور  با  عصبانیت نگاهی به او کرد  ،  ساس  دوباره  ادامه  داد و  گفت من



تو را به مقام سلطانی میرسانم و از تو  هم  هیچ نمی خواهم  فقط  انتظار  دارم



غذایم را تامین کنی مرد رنجور و بیمار درحالی که با خشم به ساس نگاه  میکرد



برای اینکه از شرش خلاص  شود به او گفت باشد برو و هر غلطی که میخواهی



بکن .



ساس رفت و وارد خانه پهلوان شهر شد و اورا در خواب ناز یافت ،از صورت خندان



قوی ترین مرد شهر معلوم بود که در چه رویا ی شیرینی غوطه ور است ، ساس



در کنار قهرمان  نامی  شهر  نسشته  و  آهسته  شروع کرد به مکیدن خون او  ،



صبح که ریش سفیدان رفتند تا حاکم جدید را  آماده  انتخابات  فرمایشی  نمایند



اورا در بستر مرده یافتند   ؛  نجبا نشستند و مشورت کردند و کتاب قانون را ورق



زدند و آخر کار  دیدند هیچ  چاره ای ندارند جز  انتخاب کاندیدای  دیگر که  آن هم



کسی نبود جز مرد لاغرو رنجور و زارترین فرد شهر؛ ریش سفیدان و بزرگان شهر



هم بالاجبار به سراغش رفتند وبه کاخ آورده و بر تخت نشاندنش .



فردای آن روز ساس به کاخ رفت و به خدمت سلطان جدید رسید ، شاه  از دیدن



او خوشحال شد  و گفت چه  آرزوی داری بگو  تا بر آورده کنم ، ساس گفت  هیچ



فقط به قولت عمل کن و غذای مرا تأمین کن سلطان اشاره به میز ی کردکه روی



آن انواع غذا ها و اشربه چیده شده بود ، ساس گفت تو که میدانی غذای من که



اینها نیست حاکم نورسیده پرسید مگر تو چه میخوری ساس گفت  معلوم  است



همه میدانند من فقط خون  میخورم رهبر  گفت من خونم  کجا بود ،  ساس گفت 



من نمی دانم تو قول داده ای و باید به قولت عمل کنی  ،  و در حالی که رهبر در



حال فکر کردن بود ساس ادامه داد ، یادت نیست زمانی که کاندید اتنخابات بودی



ازترس تمسخر آدم های نادان جرئت نمی کردی از خانه بیرون بیائی  ،  برقی در



چشمان رهبر زد و در جا فرمان داد  تمامی آن لودگان را بزندان افکنند و به ساس



هم بعنوان رئیس زندان دستور داد تا  آنها را پذیرا باشد.



ساس هم راضی و خندان رفت تا به محکومینش برسد ؛ اما پس از چندی ساس



دوباره بدیدن پادشاه آمد و گفت تمام شدند رهبر با عصبانیت گفت کمی قناعت



میکردی چه خبر  است  ساس  گفت  همین  کار را  کردم  ولی  خوب دیگر  تمام



شدند و حالا هم گرسنه ام  کنارت  می نشینم تا  تکلیف مرا  معلوم کنی ، رهبر



 که دید مجبوراست به قرارش عمل کند کمی فکر کرد وسپس دستور داد هر که



در خیابان های شهر  راه  میرود و به سمت راست نگاه میکند دستگیر  کنند و به



زندان بی افکنند و به این شکل زندان ها دوباره پر شد و ساس هم راضی به سر



 کارش برگشت ولی هنوز چندی  نگذ شته بود  که دوباره هن  هن کنان  به کاخ



آمد ؛ ساس آنقدر چاق و فربه شده بود که بزور از درب  وارد شد و در  کنار  رهبر



نشست ، سلطان نگاهی به او کرد و  نگذاشت حرفی بزند گفت می دانم تمام



شدند  ، در همان لحظه دستور داد هر که در خیابان راه  میرود و به  سمت چپ



نگاه میکندبگیرندوبه زندان بیفکنند ساس بزور خم شدو دست رهبر را  بوسید و



خنده کنان بسمت زندان شهر به راه افتاد ؛ چند روز بعد ، حاکم در کاخ نشسته



بود که دید درب اطاقش از چهار چوب بدر آمد ، پشت درب هم  ساس بود  که  از



فرط درشتی دیگر از درب هم رد نمی شد ،  رهبر به ساس گفت همان جا بمان



میدانم چه میخواهی بعد  فرمان داد که به شهر بروند و هرکه را میبینند به زندان



بی افکنند ، سربازان به شهر رفتند ، مردم بخت برگشته را  هم که  از ترسشان



فقط به روبرو نگاه میکردند گرفتند و  روانه  زندان ها کردند  چون این  بار  مامورین



دستور داشتند همه را دستگیر کنند و در مقابل سوال مردم که می پرسیدند به



چه جرمی دستگیر میشوند ؛  میگفتند این بار اول  میگیرم  بعد جرمتان  را تعیین



میکنیم، و بدین سان دوباره زندان ها پر شدند و ساس مشغول و رهبر هم برای



چندی راحت شد .



پس از مدتی یک  روز در  حالیکه رهبر قصد  ورود به سالن مخصوص را داشت با



درب شکسته و سالن ویران شده مواجه شد و با تعجب ساس را دید که در کنار



تختش نشسته  ،  رهبر عصبانی به ساس  گفت چه  خبرت است همه جا را که



ویران کرده ای ، ساس گفت از حال من که خبر نداری میدانی  چند  روز است که



گرسنه مانده ام ؟



رهبر گفت چه  کنم  مگر دیگر  مردمی هم در این ملک مانده اند  ،  ساس  گفت



اصلا به من بگو بدانم مگر دشمن اصلی ولایت شما  همین مردم نبودند؟



رهبر فکری کرد و گفت خوب درست است حال  منظورت  چیست  ،  ساس گفت



معلوم  است دیگر تو این  همه سرباز و   نگهبان را برای دفاع  در مقابل دشمنانت



میخواستی ، حال که دشمنی نداری این ها را هم رد کن بروند رهبر فکری کردو



سپس دستورداد همه سربازان و نظامیان به پادگان ها برگردنند بعد رو به ساس



کرد و گفت فرمانده سپاه برو و لشکرت را تحویل بگیر ،ساس هم راضی تعظیمی



کرد و در حالی که دماغش را بالا گرفته بود از نزد سلطان به سراغ آرتشش رفت .



پس از چندی ، سلطان در حالی که در اطاقش  مشغول استراحت بود نعره  گوش



خراشی اورا از خواب بیدار کرد ،به کنار پنچره آمد وساس را دیدکه فرط چاقی مثل



توپ گرد  شده ، رهبر با طعنه به او گفت چه شده دیگر راه  هم نمی توانی بروی



ساس گفت چرا  به موقعه اش حتی  میتوانم بدوم  رهبر به ساس گفت  دیگر چه



می خواهی مگر  کس دیگری  هم در این ملک  مانده است  ؛  ساس گفت من از



رهبرم متعجبم که چرا این همه نان خور اضافی دور برخود جمع کرده  چه هستند



این همه بیکار و السلطنه ، علاف السطنه ،مشاورخوردن ،مشاور خوابیدن و.........



بگذار تکلیفشان رامعلوم کنم و سلطان را راحت .



شاه هم که دل خوشی از نجبا و بادمجان دور قاب چنان نداشت دستور داد  درب



قصر را باز کنند  تا  ساس  داخل  شود .



ساس وارد اردوگاه رهبری شد و از همان طبقه پائین دست بکار شد.



رهبر   کمکم تنها شد؛ چون ساس در حال  ویرایش  اطرافیانش  بود ، او هم درب



ها را می بست تا  صدای  ذجه  و شیوان آنان را نشنود تا  اینکه یک روز ساس با



ضربه ای درب اطاق  او را شکست  و  بزور  وارد  شد  و  کنارش  نشست ، رهبر



بخت برگشته  که  مثل  زمان  سابق  رنجور  و  نحیف شده بود ،  گفت دیگر  چه



میخواهی مگر کسدیگری هم مانده  ،  ساس گفت  بله و  تا  رهبر خوار  و  ذلیل



خواست که بجنبد ساس  بروی  او  پرید و  به  آرامی خونش را مکید .



بله ابزاری که باعث ماندگاری مرتجعین شد ! حال این روز ها بلای جان خودشان



شده .



                                                                                 محمد سبزواری                                   



 



                                                                                                                                            







در تاریخ : سه شنبه، 15 شهريور ماه، 1390
نویسنده : gab

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
Content ©